تبليغاتX
حالا هرچی...
وبلاگ منه که همه چی ممکنه توش پیدا بشه
بچه ها وبلاگم اومد اینجا:

www.mahsa-2090.blogfa.com

از این به بعد بیاید اینجا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:49  توسط مهسا | 
بچه ها وبلاگم اومد اینجا:

www.mahsa-2090.blogfa.com

از این به بعد بیاید اینجا

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:49  توسط مهسا | 

سلااااااااااااااااام . چطورین؟ خوبید؟من بالاخره اومدم :

 البته چیز خاصیم واسه گفتن ندارم ولی خب گفتم بیام که بگم نمردم هنوز زندم .بگم که الان کلی خوشحالم واسه اینکه عموم عقد کرد بالاخره پس از 7سال جست و جو .باورتون می شه؟ من که هنوز انگار دارم خواب می بینم .دیگه برا چی خوشحالم؟؟؟؟؟ ام م م م .......نمی دونم برا چی .شاید فقط همین بود دلیلش اگه چیز بیشتری یادم اومد در خلال صحبتام عرض می کنم خدمتتون. ااااااا چه مودب حرف زدم . کاملا مشخصه المپیاد ادبیات شرکت کردم نه؟ هه هه ما اینیم دیگه ! رشتمون ریاضیه ولی المپیاد ادبیات شرکت می کنیم ...اووووووووووووه حالا یه طوری می گم انگار امتحانشو دادم و قبول شدم ..حالا خبر قبولیشم میارم براتون ایشالا..خبر دیگه اینکه امتحانامون از یکشنبه ی هفته ی دیگه شروع می شه .برام خیلی دعا کنید .امسال دختر خوبی بودم از اول سال خوندم .نذاشتم واسه شب امتحان .خب آخه دیگه الان چی بگم؟ به خدا خیلی حرف دارم واسه گفتن ولی تا میام بنویسم از ذهنم می پره. بچه ها برام دعا کنیدااااااااا.خیلی نامردید اگه دعا نکنید .

بچه هاااااااااا من الان کلی حرف داشتم ولی همش یادم رفت اه .می بینید زیاد درس خوندن با آدم چه میکنه؟

می دونید آرزو دارم چشمامو ببندم و باز کنم بعد ببینم 2سال دیگه این موقع اس و من تو دانشگاه امیرکبیر یا علم و صنعت یا خواجه نصیر...(توجه کنید از شریف خوشم نمیاد چون همه نخبه ها تیک دارن) حالا هرچی تو تهران باشه وتو رشته IT در حال درس خوندن باشم . آخه ...برا همه سخته می دونم ولی من دوست ندارم 1 سال زندگیمو تعطیل کنم (البته اگه هدفم اینی باشه که الان گفتم باید از همین امسال تعطیلش می کردم) .من دلم می خواد مثل همه آدما ماه رمضون بشینم سریال ببینم شبا تا صبح بشینم دعا بخونم .ماه رمضون امسال نمی دونم چی توش بود که هنوز که هنوزه موقعی که یادش میفتم دلم می لرزه...خیلی قشنگ بود.ولی سال دیگه وقتی بیاد دیگه هیچ کدوم از این قشنگیا رو نمی تونه برام داشته باشه. تو ماه محرمش نمی تونم برم بیرون .تو عیدا نمی تونم شاد باشم اگه عروسی بود نمی  تونم برم اگه مسافرت بود....درسته که فقط 1 ساله ولی همت می خواد خیلیم می خواد .آخه مگه کل عمر چقدر می تونه باشه که آدم بخواد 1 سالشو صرف چیزی بکنه که معلوم نیست بش می رسه یا نه .آخه این چه طرز ورود به دانشگاس؟ واسه چی باید این طوری باشه؟ چه فایده ...من که با این حرفام هیچ چیو نمی تونم عوض کنم ولی باید به چیزی که می خوام برسم . می تونم .من مطمئنم که می تونم اصلا اگه من نتونم کی بتونه؟فقط باید بخوام و در راستای خواستم تلاش کنم مطمئنم که بهش می رسم این قانون جذبه. فیلم راز رو اگه ندیدید حتما ببینید به زندگی امیدوار می شید...البته من قبلشم بودما...

وای بچه ها نمی دونید امسال یه افریته ای پیشم می شینه که همتا نداره . از همون سال اول که این اومد تو مدرسمون من ازش بدم می اومد تا امسال که باهاش افتادم تو 1 کلاس .و از شانس افتضاح افتاد دقیقا کنار من .واقعا یه تیزهوشانی اصیله. آخه تیزهوشانیا معروفن به بدجنسی (مخصوصا بچه های تیزهوشان تهران) البته ما که اهوازیم این طوری نیستیم .اما این یارو....وای یه چیزی می گم یه چیزی می شنوید .باورتون می شه از صبح که من وارد کلاس می شم این می گه "وااااای من خسته شدم تو چی؟" بعد صداشم یه چیز افتضاحیه خیلی جیغه طوری که من دیگه آخرای زنگ اول دلم می خواد سرمو بکوبم به دیوار.به خدا من هر چی بگم شما نمی تونید تصور کنید . بعد می دونید همه ی این کارا رو برا چی می کنه؟ حدس بزنید؟ برا اینکه حواس منو پرت کنه که به درس گوش ندم. آخه می دونید چیه این تمام درسارو خصوصی می گیره با معلما یعنی مدرسه اومدن براش خسته کنندس چیزای تکراری یاد می گیره و از اون جایی که تیزهوشانیه اصیله نمی خواد که بقیه یاد بگیرن .خیلی جالبه از موقعی که این دبیر فیزیک بدبخت میاد سر کلاس می گه حوصلم سر رفت خسته شدم ...وهمش به طرز خیلی بی ادبانه ای (طوری که من خجالت می کشن کنارش باشم) وسط حرف دبیر می پره می گه" خسته نباشید" یعنی چی؟ یعنی آقا شما لال شو. بعدم قسم می خوره که من  هیچ وقت جزوشو نخوندم ولی ..فقط کافیه دبیر یه سوال بده در عرض 1 ثانیه جواب می ده...یه بار داشتم ازش می پرسیدم فلان سوال چه جوری حل می شه و اومدم از رو دفترش نگاه کنم تا دید من دارم از رو دفترش نگاه می کنم شروع کرد جوابو پاک کرد گفت اشتباهه ..بعدم فهمیدم درسته! سر امتحان طوری با خودکارش می نویسه که منو عصبی کنه چه جوری بگم؟ دیدید موقعی که یه بچه هی خط خطی می کنه چه جوری عصبی می شید؟ اونم همین کارو با من می کنه که من عصبی بشم یا اینکه برگه امتحانو بهش دادن که جواب بده

هی می گه واااای من هیچ چی بلد نیستم ...که به من استرس وارد کنه بعد از اون امتحای که هیچ چی بلد نیست و میانگین کلاس می شه 15 می گیره 19.5....وای خدا از دست این تیزهوشانیای اصیل..

خدا رحم کنه بهم .باورتون می شه سردرد دارم موقعی که می رسم خونه.نه مسلمه که نمی شه. ولش کن چقدر حرف زدم. به قول دختره " وای من خسته شدم تو چی؟" آره دیگه تو هم خسته شدی بسکه خوندی. خب دیگه آخر نوشتمو با یه شعر تموم می کنم که ...ازش خاطره هایی دارم که اگه پاک بشن از ذهنم زندگیم بهشت می شه...فکر بد نکنید چون مطمئنا اشتباهه:

تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من

                                     چه جنونی چه نیازی چه غمی است

یا نگاه تو که پر عصمت و ناز

                                     بر من افتد چه عذاب و ستمی است

دردم این نیست ولی دردم این است

                                    که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

      

  پوپکم آهوکم

                                    تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم

 

خدانگهدار همتون باشه برام دعا کنید براتون دعا می کنم(البته به دعای گربه سیاه که من باشم بارون نمیاد) 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:12  توسط مهسا | 

تشکر مهدی از مردم

شفا

می میرم براش

 خیلی بد شد

معرفی و حرفای مهدی

تولد مهدی (شامل سونامی می شه و جشن تولد مهدی و آخرشم بهزاد محمدیه)

برید توی نظرا بخونید ببینید نیلوفر چطوری دانلود کرده شما هم همونطوری دانلود کنید لینکا مشکلی ندارن.

فعلا بای بای

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:52  توسط مهسا | 

سلام به همگی . می دونم که خیلی با تاخیر دارم آپ می کنم ولی از این به بعد باید خیلی اتفاق خاصی بیفته که آپ کنم شرمنده دیگه ...ولی گوش کنید جریانو:

هفته ی پیش بود که داشتم از کلاس زبان برمیگشتم یهو یه تیزر تبلیغاتی دیدم از مهدی مقدم گلزار و بهزاد محمدی که قراره از 2 آبان تا 4ام برنامه داشته باشن تو اهواز منم با کلی ذوق رفتم بلیط گرفتم ولی یه نکته ای قابل ذکره که من فقط به خاطر بهزاد محمدی (که یه هنرمند واقعیه) و مهدی مقدم (که عاشقانه 3 تا از آهنگاشو دوست دارم ) رفته بودم وگرنه گلزار....واقعا هیچ چی نگم بهتره خلاصه..چهارشنبه روز اول  برنامشون بود و ما بلیطمون برای سانس دوم بود که ساعت 9:30 شروع می شد خلاصه چون پشت بلیط نوشته بودن 30 دقیقه قبل درو می بندن ما از ساعت 8:30 عین اسکولا پشت در بسته بودیم و درو باز نمی کردن ساعت 9:30 تازه درو باز کردن واینقدر جمعیت فشار اورد که ما که نفر اول بودیم تو صف بلیط چک کردن نفر آخر شدیم( تازه وقتی وارد محوطه شدیم می خواستن بلیط چک کنن ) سارا (خواهرم کوشولوم) رو بغل کردم که خفه نشه یه وقت همه عین دیوونه ها هل می دادن فقط به خاطر اینکه هیچ کی انگار فرهنگ تئاتر رفتن نداشت (متاسفانه) اینقدر فشار زیاد بود و هرکی به هرکی که مامانم با عصبانیت گفت برید از صف بیرون جهنم 7تومن بلیط من دیگه عمرا نمی ایستم (ناگفته نمونه که سارا داشت خفه می شد و گریه می کرد) خلاصه مامانم مارو به زور کشوند بیرون (من 2تا دخترعمه هام و دوسته دختر عمم البته این 3تا چند تا جقله بیش نبودن) مامانم از یه چیز دیگه ناراحت بود همشو سر من خالی کرد.رفتیم از در بریم بیرون که دیدیم یه چند تا دختر جلف دارن می گن وای گلزار ایناها...منم رفتم جلو ببینم کدوم.....(کجاست؟) که یهو از فاصله 4متری (اغراق بود 6 متری) دیدم جلومه و داره از در پشت صحنه داره می ره داخل منم چنان بش چندش نگاه کردم که فکر نکنم تو عمرش دیده باشه کسی بش اینطوری با چندش نگاه کنه. وقتی رفت یهو یکی از دخترا زد زیر گریه گفت نمی ذارن ببینیمش آقا تو رو خدا بذارین برم پیشش فقط یه امضا بده تو رو خدا مگه چی می شه  من واقعا حالم بد شد تا حالا اینقدر یکیو به قول خودم خفیف (خار و ذلیل) ندیده بودم خلاصه به مامانم گفتم مامان ما 6 نفریم بذار حداقل برم محترمانه باشون صحبت کنم پولمو پس بگیرم منتظر جوب مامان نشدم رفتم جلو و کلی با ادب برا آقاهه توضیح دادم اونم گفت تشریف بیارید به  مسئول کل بگید منم رفتم پیش اون برا اونم گفتم گفت شما باشید اینجا تا من بیام رفت و اومد (مامانم اینا هم پیشم بودن) شروع کرد برا مامانم سخنرانی که خانم واقعا کاشکی نصف اینا فرهنگ شما رو داشتن چه دختری تربیت کردید و شروع کرد به بلانسبت خر کردن ما بعدم گفت شما صندلیتون محفوظه من خودم می گم براتون بیارن جلو بذارن خلاصه ما رفتیم بلیطامونم گرفتن وباطل کردن و ما هم  رفتیم داخل برامون صندلی اوردن رفتن گوشه ی سالن گذاشتن باز هیچ چی نگفتیم اومدیم بشینیم که بقیه اومدن نشستن گفتیم الان دعوا می شه چیزی نگیم دوباره برامون اوردن دوباره همون جریان پیش اومد و ما تقریبا 15 دقیقه تو سالن علاف بودیم آخر دوباره مامانم...گفت برو بیرون منم اومدم بیرون اون آقاهه رو دیدم و چون اعصابم خورد بود با بغض بش گفتم من روز قیامت ازتون نمی گذرم اونم کلی معذرت خواهی کرد مامانم هم که دیگه....آخر سر پشت ته بلیطمون نوشت 6 نفر فردا سانس 9 که ما فردا بریم  منم پیش خودم گفتم عمرا دیگه مامانم بیاد .وقتی داشتیم از در می رفتیم بیرون صدای مجری می اومد که داشت مهدی مقدمو معرفی می کرد که بیاد رو سن من واقعا داشتم دیوونه می شدم فکر کنید 2 ساعت معطلی آخرشم هیچ چی . هیچ کی نمی تونه درک کنه من چه جنگ اعصابی کشیدم تا فرداش فکر کنید....یه لحظه خودتونو بذارید جای من....خلاصه فرداش که به نوشین گفتم  نمی دونم چه طوری شد که تصمیم گرفتم به مامانم بگم بیا این ته بلیطو به من بده من با نوشین و مامانش برم  ولی هی تو دلم می گفتم عمرا اجازه بده کلی حرف زدم تا راضیش کردم .دیگه این طور شد که من و نوشین و مامانش و گلشن خانم رفتیم اونجا ....هر طوری بود از زیر میله ها با چه وضع خنده آوری رفتیم داخل خودمون مونده بودیم تو کفش و بهترین جای ممکن نشستیم ردیف 6ام این طرفا فکر کنم..

جاتون خالی اولش که مهدی مقدم اومد گفتن امشب تولدشه خلاصه بعد از اینکه چند تا آهنگ خوند براش کیک اوردن جشن تولد گرفتن این برنامشون فقط برا همون شب بود (شانسو حال می کنید؟) وقتی می خواست کیکو ببره من بلند گفتم تولد تولد دیدم هیچ کی همراهی نکرد ادامه ندادم ولی بعد دوباره نوشین شروع کرد منم باش خوندم که یهو دیدیم نصف سالن دارن می خونن باهامون .

گلزار که اومد ....سالن رفت رو هوا آدمی به مغروری و لوسی این بشر من ندیدن اینقدر دیگه جلفه که موقعی که ازش پرسیدن آرزوت چیه من به نوشین و گلی گفتم الان می گه شوهر کنم....

بعدشم بهزاد محمدی اومد من حنجرم درد گرفت بسکه جیغ زدم براش بسکه آدم با شعور باشخصیت و ماهیه تازه مثل این گلزار ...مغرور نیست. من تو عمرم اینقدر قربون صدقه کسی نرفته بودم که برا بهزاد محمدی این کارو کردم.

.شب واقعا بیاد موندیی شد.عالی بود .جاتون خالی.صداهارو ضبط کردم ایشالا نوشین فردا میاد تو وبم آپشون می کنه که دانلود کنید.صداهامونم بشنوید بخندید 

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:4  توسط مهسا | 

سلام به همگی . می دونم که خیلی با تاخیر دارم آپ می کنم ولی از این به بعد باید خیلی اتفاق خاصی بیفته که آپ کنم شرمنده دیگه ...ولی گوش کنید جریانو:

هفته ی پیش بود که داشتم از کلاس زبان برمیگشتم یهو یه تیزر تبلیغاتی دیدم از مهدی مقدم گلزار و بهزاد محمدی که قراره از 2 آبان تا 4ام برنامه داشته باشن تو اهواز منم با کلی ذوق رفتم بلیط گرفتم ولی یه نکته ای قابل ذکره که من فقط به خاطر بهزاد محمدی (که یه هنرمند واقعیه) و مهدی مقدم (که عاشقانه 3 تا از آهنگاشو دوست دارم ) رفته بودم وگرنه گلزار....واقعا هیچ چی نگم بهتره خلاصه..چهارشنبه روز اول  برنامشون بود و ما بلیطمون برای سانس دوم بود که ساعت 9:30 شروع می شد خلاصه چون پشت بلیط نوشته بودن 30 دقیقه قبل درو می بندن ما از ساعت 8:30 عین اسکولا پشت در بسته بودیم و درو باز نمی کردن ساعت 9:30 تازه درو باز کردن واینقدر جمعیت فشار اورد که ما که نفر اول بودیم تو صف بلیط چک کردن نفر آخر شدیم( تازه وقتی وارد محوطه شدیم می خواستن بلیط چک کنن ) سارا (خواهرم کوشولوم) رو بغل کردم که خفه نشه یه وقت همه عین دیوونه ها هل می دادن فقط به خاطر اینکه هیچ کی انگار فرهنگ تئاتر رفتن نداشت (متاسفانه) اینقدر فشار زیاد بود و هرکی به هرکی که مامانم با عصبانیت گفت برید از صف بیرون جهنم 7تومن بلیط من دیگه عمرا نمی ایستم (ناگفته نمونه که سارا داشت خفه می شد و گریه می کرد) خلاصه مامانم مارو به زور کشوند بیرون (من 2تا دخترعمه هام و دوسته دختر عمم البته این 3تا چند تا جقله بیش نبودن) مامانم از یه چیز دیگه ناراحت بود همشو سر من خالی کرد.رفتیم از در بریم بیرون که دیدیم یه چند تا دختر جلف دارن می گن وای گلزار ایناها...منم رفتم جلو ببینم کدوم.....(کجاست؟) که یهو از فاصله 4متری (اغراق بود 6 متری) دیدم جلومه و داره از در پشت صحنه داره می ره داخل منم چنان بش چندش نگاه کردم که فکر نکنم تو عمرش دیده باشه کسی بش اینطوری با چندش نگاه کنه. وقتی رفت یهو یکی از دخترا زد زیر گریه گفت نمی ذارن ببینیمش آقا تو رو خدا بذارین برم پیشش فقط یه امضا بده تو رو خدا مگه چی می شه  من واقعا حالم بد شد تا حالا اینقدر یکیو به قول خودم خفیف (خار و ذلیل) ندیده بودم خلاصه به مامانم گفتم مامان ما 6 نفریم بذار حداقل برم محترمانه باشون صحبت کنم پولمو پس بگیرم منتظر جوب مامان نشدم رفتم جلو و کلی با ادب برا آقاهه توضیح دادم اونم گفت تشریف بیارید به  مسئول کل بگید منم رفتم پیش اون برا اونم گفتم گفت شما باشید اینجا تا من بیام رفت و اومد (مامانم اینا هم پیشم بودن) شروع کرد برا مامانم سخنرانی که خانم واقعا کاشکی نصف اینا فرهنگ شما رو داشتن چه دختری تربیت کردید و شروع کرد به بلانسبت خر کردن ما بعدم گفت شما صندلیتون محفوظه من خودم می گم براتون بیارن جلو بذارن خلاصه ما رفتیم بلیطامونم گرفتن وباطل کردن و ما هم  رفتیم داخل برامون صندلی اوردن رفتن گوشه ی سالن گذاشتن باز هیچ چی نگفتیم اومدیم بشینیم که بقیه اومدن نشستن گفتیم الان دعوا می شه چیزی نگیم دوباره برامون اوردن دوباره همون جریان پیش اومد و ما تقریبا 15 دقیقه تو سالن علاف بودیم آخر دوباره مامانم...گفت برو بیرون منم اومدم بیرون اون آقاهه رو دیدم و چون اعصابم خورد بود با بغض بش گفتم من روز قیامت ازتون نمی گذرم اونم کلی معذرت خواهی کرد مامانم هم که دیگه....آخر سر پشت ته بلیطمون نوشت 6 نفر فردا سانس 9 که ما فردا بریم  منم پیش خودم گفتم عمرا دیگه مامانم بیاد .وقتی داشتیم از در می رفتیم بیرون صدای مجری می اومد که داشت مهدی مقدمو معرفی می کرد که بیاد رو سن من واقعا داشتم دیوونه می شدم فکر کنید 2 ساعت معطلی آخرشم هیچ چی . هیچ کی نمی تونه درک کنه من چه جنگ اعصابی کشیدم تا فرداش فکر کنید....یه لحظه خودتونو بذارید جای من....خلاصه فرداش که به نوشین گفتم  نمی دونم چه طوری شد که تصمیم گرفتم به مامانم بگم بیا این ته بلیطو به من بده من با نوشین و مامانش برم  ولی هی تو دلم می گفتم عمرا اجازه بده کلی حرف زدم تا راضیش کردم .دیگه این طور شد که من و نوشین و مامانش و گلشن خانم رفتیم اونجا ....هر طوری بود از زیر میله ها با چه وضع خنده آوری رفتیم داخل خودمون مونده بودیم تو کفش و بهترین جای ممکن نشستیم ردیف 6ام این طرفا فکر کنم..

جاتون خالی اولش که مهدی مقدم اومد گفتن امشب تولدشه خلاصه بعد از اینکه چند تا آهنگ خوند براش کیک اوردن جشن تولد گرفتن این برنامشون فقط برا همون شب بود (شانسو حال می کنید؟) وقتی می خواست کیکو ببره من بلند گفتم تولد تولد دیدم هیچ کی همراهی نکرد ادامه ندادم ولی بعد دوباره نوشین شروع کرد منم باش خوندم که یهو دیدیم نصف سالن دارن می خونن باهامون .

گلزار که اومد ....سالن رفت رو هوا آدمی به مغروری و لوسی این بشر من ندیدن اینقدر دیگه جلفه که موقعی که ازش پرسیدن آرزوت چیه من به نوشین و گلی گفتم الان می گه شوهر کنم....

بعدشم بهزاد محمدی اومد من حنجرم درد گرفت بسکه جیغ زدم براش بسکه آدم با شعور باشخصیت و ماهیه تازه مثل این گلزار ...مغرور نیست. من تو عمرم اینقدر قربون صدقه کسی نرفته بودم که برا بهزاد محمدی این کارو کردم.

.شب واقعا بیاد موندیی شد.عالی بود .جاتون خالی.صداهارو ضبط کردم ایشالا نوشین فردا میاد تو وبم آپشون می کنه که دانلود کنید.صداهامونم بشنوید بخندید 

خداحافظ

+ نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:4  توسط مهسا | 

                                                            "به نام تو"

 

خدای عشق ِخدای آسمان تنهاییم:

 من می خواهم دنیا را در وجود تو خلاصه کنم

 می خواهم برای دیدن تو لحظه شماری کنم

می خواهم از ناراحت کردن تو پشیمان شوم نه بنده ات

می خواهم زیبایی را در وجود تو ببینم نه بنده ات

می خواهم محتاج تو باشم نه کس دیگر

.........و می خواهم اینها را با تمام وجودم حس کنم.

عشق من

من بین مرگ و زندگیم . دلم را برای دیدن تو پاک می کنم .

دستم را بگیر و مرا تنها مگذار که از اول به امید تو بودم و هستم و خواهم ماند...اگر تو بخواهی.

تو حق را می گویی و حق همیشه به حقیقت می پیوندد پس مرا بازدار از گناهان کوچک و بزرگ که می ترسم از آن روز...

من دیوانه ی توام.نمی خواهم عاشق بنده ات باشم .دوست دارم آنقدر عاشقت باشم که برای نماز خواندنم لحظه شماری کنم. آنقدر قلبم مملو از باور مهربانیت باشد که هیچ گاه از قضا وقدرت غمگین نشوم.

خدایا مهربان من مگذار روزی برسد که من آنقدر پست شوم که سپاس چیزی را که به من دادی نگویم.

عشق من کاری کن که موقعی که دعای عهد می خوانم نزدت شرمنده ی عهد شکسته شده ام با تو و "بابای گمشده" ام نباشم .

خدایا به من آنقدر لیاقت بده که تا ابد بنده ی واقعی تو باشم .

آنقدر از لطف خود به من نشان بده که هیچ گاه عشق را از کس دیگری گدایی نکنم.

کمکم کن که درک کنم معنی سجده ی نمازم را ...اینکه چرا روی خاک سجده می کنم....اینکه از خاک آفریده شدم و به خاک برمی گردم.

خدایا من در خانه ی تو را با قلبی پر از امید می کوبم .آن را به رویم باز کن وبگذار من هم در این ماه یکی از مهمان هایت باشم...

                                   عشق من خدای من

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:26  توسط مهسا | 

سلام . خوبین؟ من دیگه واقعا نمی دونم چه جوری معذرت خواهی کنم .شرمنده...قرار بود این آپ آخر باشه ولی چون با تولدم یکی شد موضوعش رو عوض کردم و خداحافظی رو گذاشتم برای آخر شهریور.

امروز 5/6/1386 ......هیچ خبری نیست ولی فردا تولدمه .خیلی فکر کردم که چی بنویسم از گلی هم کمک گرفتم ولی باز به نتیجه نرسیدم در نتیجه تصمیم گرفتم که دفتر خاطراتمو بردارم و .....خودتون ببینید:

 

برای تو می نویسم دختر نازم مهسا خاطراتی چند از دوران طفولیت تو و از گذشته ی شیرین تو. تا به یادگار برای تو بماند و آنگاه که خواستی با ورق زدن این دفترچه آن خاطرات شیرین را برای خویش زنده سازی. به امید آینده ی درخشان و پربار برای تو....

و اما خانم از کجا برایت بگویم اینقدر از دوران کودکیت و مخصوصا از ماه های اول تولدت به خاطر اخلاق بدت خاطرات تلخ در ذهن ما گذاشتی که اصلا دلم نمی خواهد از اون روزها چیزی بنویسم....(کارت فقط نعره زدن بود اصلا هم خواب نداشتی و من اگه اجازه داشتم همون روزهای اول از خانه پرتت می کردم بیرون)

دیکشنری مهسا به فارسی:

بولولو = تخم مرغ

وقتی غذات تموم می شد می گفتی "هاگ" =تموم

کاکا =کاکائو

آگونگا= دختر بد (این واژه رو هر وقت عصبانی می شدی می گفتی براتم فرقی نمی کرد که یارو دختره یا پسر!)

پولو....بایی...آجی جان ( پلیس بیا آج جان رو ببر)

هیال = خیار

گیلاک = گیلاس

هلام= سلام

الوگا=النگو

سیبزمینی = هیب مامانی

پهتا = مهسا

پاه تیدان = بستنی

هاپایی= هواپیما

هوهگل = خوشگل

بهکوکوک = بیسکویت

هوگم = خودم

سیگ = خیس

ماگیش =ماژیک

چوکیت = کوچیک

کم=زیاد!!!!

ا؟ کگد دلنگی..= ااا؟ چقدر زرنگی

(حال کنید حروف الفبام بیشتر از ه و گ تشکیل شده بود)

از شکم پرستی ات که هر چه بگویم کم گفتم ! ماشاا... شکم که نبود خندق بود چاه بی بن بود! هرکس می خواست چیزی بخوره تو فوری شریک می شدی. اصلا سیری سرت نمی شد.

در سن 20 ماهگی مهمان بازی می کردی . یه چادر یا روسری سرت می کردی (که البته درست هم بلد نبودی سرت کنی) و بعد می گفتی گاگا (یعنی زنگ میزدی) می گفتم کیه؟ می گفتی منم. بعد می اومدی داخل ویه خنده ی خیلی قشنگ می کردی و دستت رو به علامت سلام بالا می بردی عین لال ها! بهت می گفتم چرا با زبونت نمی گی سلام؟ بعد تو با یه دست به زبانت اشاره می کردی و دست دیگرت را به علامت سلام می بردی بالا یعنی به خیال خودت با زبان سلام کردی !

مهسا کلا "از خونه بیزار" بودی وقتی از بعد از ظهر می رفتیم بیرون و نصفه شب خسته و کوفته بر می گشتیم خونه صدات می کردم که لباساتو عوض کنم و تو با لحن بامزه ای خنده ای از ذوق می کردی و می گفتی ددر؟

همش می گفتی من و دوست داری؟! به همه این جمله رو می گفتی و اگر کسی می گفت نه پدرش رو در می اوردی تا 100تا بله به جای آن نه بگه!!!(ما اینیم دیگه)

رقص خیلی قشنگی داشتی که ما بهش قر ریز می گفتیم و تو هر وقت من از دستت عصبانی می شدم برای خونسرد کردن من فورا حتی اگر در حال گریه بودی با همان حالت شروع می کردی به تندتند قر دادن تا مرا خوشحال کنی! و البته من که نه بلکه هیچ کس دیگری هم نمی توانست جلوی خندش رو بگیره!!!

3ساله بودی که با هم داشتیم به نهرن می رفتیم. توی هواپیما با اینکه نصفه شب بود تو نمی خوابیدی و همش

 حرف می زدی و هی می گفتی کی غذا میارن؟پس چرا غذا نمیارن؟!...و بابا میز تو رو آماده کرد که غذا بیارن در  همون موقع تو سردت شد و گفتیم برات پتو بیارن وقتی بهت پتو رو اوردن گفتی: "این پیش بنده؟!"(همش تو فکر خوردن بودی)(18/5/73)

یکی از کارای با مزه ای که در سن 3 سالگی می کردی این بود که هروقت به تو خوراکی مثلا بیسکویت می دادم و می گفتم دستتو بگیر تو ظرف که نریزی تو اگه با دست چپت اونو گرفته بودی دست راستت رو می ذاشتی تو ظرف....(اصلا نمی فهمیدی من چی می گم)

یه روز حسابی با ماشین چمن زنی بازی کردی دست آخر رو به بابا کردی و گفتی :" بابا ببین همه چمنا رو براتون کاریدم" یعنی همه رو کاشتم....(دقیقا برعکس)

یه روز به من گفتی من می دونم غذا چی داریم. خورش قیمه . گفتم آفرین از کجا فهمیدی؟  گفتی از بوش آخه من دیگه با سواد شدم!!!(ماشاا...)

یه بار بعد از ناهار بت گفتم دست و صورتت و شستی؟ گفتی آره . گفتم: مطمئن؟ گفتی اوهوم .

منم گفتم باشه بذار دستاتو بو کنم ببینم راست می گی یا نه! تو هم که دیدی اوضاع خیلی خیطه گفتی مامان اگه دیدی نشستم حتما فکر کردم شستم!! باشه؟ دعوام نکنیا!!!

خب تموم شد...

اینایی که خوندید شاید کمتر از نصف این دفتر باشه من خیلی خلاصش کردم . دست مامانم درد نکنه  که اینارو برام نوشت....خیلی دوست دارم (مامانم و می گم )

تا آپ بعدی بای بای

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:41  توسط مهسا | 


سلام . خوبين؟ آقا شرمنده اِنقدر دير آپ کردم . به خدا هيچ اتفاق خاصی نيفتاده بود که بخوام بگم

 

به  غير از اينکه رياضی و فيزيکم رو سر مرزی قبول شدم که اونم چون نونوش گفته بود تکراری

 

می شد ولی خدا هميشه يه موضوعی پيش مياره برا آدم اما...خدا نصيب کافر نکنه (آخر خاله زنک

 

بود)

 

من و دختر داييم (نيکو) با هم ميريم کلاس ايرروبيک و چون کلاس به خونه ی اونا نزديک تره

 

من برگشتن اول می رم خونه ی اونا بعد مامانم مياد دنبالم البته گاهی وقتا هم که بتونه مياد ورزشگاه که

 

ديگه نرم خونه داييم  اينا -به اونا هم زحمت بدم-. خلاصه امروز (6/4/1386) رفته بودم کلاس

 

و برگشتن زنداييم اومد دنبالمون .نشستم تو ماشين که يهو ديديم يکی داره تق تق می کوبه پشت

 

ماشين منم برا خودم لم داده بودم گفتم کسی خونه نيست بعد نيکو گفت اااا مامانته اومده دنبالت . منم

 

گفتم اه؟ قرار نبود بياد! داشتم با کمال آسودگی پياده می شدم که ديدم رنگ مامانم عين گچ سفيده به

 

زنداييم گفت فلور (  )سر ا ين 4 راه تصادف کردم ...ماشين داغون شده.. زنداييم بهش گفت کسی

 

که طوريش نشده؟ (آخه خواهر کوشولومم پشت ماشين بود) گفت نه. می گن اون ماشينه مقصره

 

.زندايمم گفت اصلا نترس فدای سرت اصلا نگران نباش .

 

زندايی من هم خدا رو شکر از اون آدماس که همچين موقعی هايی مقصر رو به قول نيکو می شوره

 

می چلونه و خشکش می کنه . خلاصه ما هم عين يه ايل بلند شديم رفتيم ببينيم چی شده...آقا من و

 

نيکو هی می خنديديم تو راه من هی می گفتم آخ جون دعوا .بعد نيکو هی بهم می گفت احمق به جا

 

اين دعا کن  چشمتون روز بد نبييه آمبولانس داره میاد

 

همین طوری موندم (فهمیدین که چطوری؟) گفتم نیکو آمبولانس...دیگه کم مونده بود غش کنم که

 

دیدیم اوسکل بودیم این آمبولانسه اتفاقی داشته رد می شده . بعد دیدم یه گله جمعیت وایسادن

 

اونجا یهو دیدم یه 206 رفته رو ماشین ما... وحشتناک بود . ماشین رو ماشین بود یعنی من و

 

نیکو دهنمون 6 کیلومتر کش اومد .نکبت اون206ه فقط تایرش خراب شده بود ولی ماشین

 

مامانم....من و نیکو هم شروع کردیم فحش دادن : ببین انتر چه سرعتی داشته که این طوری رفته

 

رو ماشین...احمق..خر.خلاصه مامان و زندایی رفتن وسط منم سارا (خواهرم ) رو اوردم کنار .طفلی

 

داشت سکته می کرد از ترس .جیکش در نمی اومد . عین کنترل از راه دور وایساده بودیم که دیدم

 

یه مرده اومده داره با موبایلش عکس می گیره منم غیرتی... گفتم آقا هو از چی عکس می گیری؟

 

(به خدا آروم گفتم فکر نمی کردم صدام برسه) دیدم برگشت گفت به شما ارتباطی داره مگه؟ منم گفتم بله

 

من دختر اون خانومم

 

اونم یه ذره توجه نکرد دوباره عکس گرفت منم گفتم بذار بچه راحت باشه ( گفتم شر این یکی

 

نگیرتم) . انگار هیچ کی تو عمرش تصادف ندیده بود همه می ایستادن به تماشا هی چیک و چیک

 

عکس می گرفتن با موبایلشون . منم هر کی می رسید براش توضیح می دادم که 206 مقصره چون 

 

سرعت داشته...حالا تو این گیر ودار و شلوغی و گرما یه خانومه با بچش اومد دم در خونشون

 

وایساد به تماشا که یهو چادرش افتاد به نیکو گفت خانوم بچه رو بگیر چادرمو بزم . منم گفتم این

 

می خواد بچشو بذاره سر راه الان یهو غیب می شه...نیکو هم بچه به دست منو نگاه می کرد منم که

 

نمی دونستم بخندم یا...یکی نبود زنگ بزنه به پلیس...دیدم یه پسره هی داره با موبایلش حرف می

 

زنه زنداییمم گفت این راننده هست .یه خانوم چادریم وایساده بود جفتش که مادرش بود خلاصه زندایی

 

ما رو برد خونه بابام هم کار

 

داشت یکی از کارمندای شرکت رو فرستاد کمک مامانم که دست تنها نمونه .هممون آب طلا خوردیم و

 

نشستیم منتظر که ببینیم چی می شه زنداییم گفت مامانت مقصره چون از فرعی به اصلی بوده...و

 

از این چیزا که من حالیم نمی شه بش گفتم آخه مامان من تو اصلی بود اون تو فرعی .کاشف به عمل

 

اومد که اینقدر محکم خوردن به هم که جهت ماشینا عوض شده به خاطر همین همه فکر می کردن اون

 

یکی مقصره خلاصه پلیس بعد از دقیقا 2 ساعت (فیکس) رسید و فهمیدیم

 

بــــــــــــله با اینکه مامان من سرعت نداشته و اون یکی داشته خرکی می اومده ما

 

مقصریم .ضایع شدیم اساسی .بیچاره مامان من بعدچندین سال سال دوباره نشسته بود پشت ماشین

 

اما...هی بابام بش میگه بابا بی خیال فدای سرت خدا رو شکر که کسی طوریش نشده ...اصلا تاثیر

 

نداره حالش گرفته اساسی  ولی به من قول داده ماشین که درست بشه دوباره بشینه .واقعا خدا رو شکر

 

چون اگه 206ه نیم متر اون ور تر بود شیشه تو صورت مامانم خورد شده بود .خدایا خیلی تازگیا

 

حال میدیا...دوستت دارم . خلاصه جریان از این قرار بود . من و نیکو هم اونجا که بودیم گفتیم

 

کم نیاریم چند تا عکس گرفتیم از صحنه که براتون می ذارم (خواهم گذاشت) فکر کنم تو کل ایران

 

اين عکسا پخش بشه چون تو اون مدت هر کی رد ميشد عکس می گرفت شايد اونا هم می خواستن

 

بذارن تو وبلاگشون.

 

فکر کنم ديگه از شرمندگيتون در اومدم (قابل توجه محمد خان و آقا نوید گل) بچه ها آخر اين آپ يه خواهش دارم . برای يه

 

دختر 20 ساله دعا کنيد توی وضعيت بديه .خواهش می کنم شده اين جمله رو برا همه اد ليستتون

 

بفرستيد :

 

"خواهش ميکنم يه صلوات بفرستيد به نيت سلامتی يه دختر جوون و به همه ی ادليستتون بفرستيد" .

 

بازم از همتون ممنونم . ديگه برم حوصلتون سر نره. فعلا بای بای


یه چیزی محض اطلاعتون می گم همون طور که دیدید من این مطلبو خیلی وقت پیش نوشتم ولی کامپیوترم مشکل داره الانم شانسی ویندوزم اومد بالا و بدبختی اینجاس که سی دی های کامپیوتر هم نیستن که ویندوزشو عوض کنم من بازم خیلی شرمندتونم واقعا ممنون که اومدید نظر دادید به خدا خیلی شرمنده شدم الانم می موندم ببینم کی دوباره شانسی ویندوزش میاد بالا که بیام نظراتونو بخونم. برا همه کنکوریا آرزو می کنم خوب داده باشن ...هر چی خدا بخواد. دوستون دارم بای بای

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:51  توسط مهسا | 

ساعت نزدیک یکه. نمی دونم امتحان فیزیکمو بخونم یا امتحان کانون

 

زبانو .دیگه سرم داره گیج می ره بسکه تو این 4 روز فیزیک خوندم .وای خدایا

 

یعنی من 12 ساعت دیگه این موقع امتحانمو دادم که دیگه از شر فیزیک

 

راحت بشم؟ سرم داره می ترکه از درد .همه فرمولا دور سرم می

 

چرخه .دیگه بسه وگرنه فردا سر امتحانم قاطی می کنم.سر امتحان فیزیک

 

نشستم احساس می کنم هیچ چی بلد نیستم آقای خاکسار (یکی از

 

استادای فیزیک) و مامانم میان پیشم .اینا دیگه اینجا چی کار می کنن؟ من

 

چرا هیچ چی نمی نویسم؟ چقدر دیگه وقت دارم؟ وای خدا چی

 

شـــــــــــــــــــد...؟خدا رو شکر خواب بود .صبحه ساعت 4. دیگه باید

 

پاشم نمازمو بخونم بعدشم دوره کنم ....سر نمازم به خدا می گم ببین دیگه

 

باید چی کار می کردم برا فیزیک که نکردم خودت شاهدی که از اول سال

 

خوندم نه فقط این 4 روز پس تو هم کمک کن...

 

ساعت 8 صبحه دیگه باید آماده بشم برم که این چندتا اشکالمو زودتر از بچه

 

ها بپرسم. مامان می گه مهسا برنگردی بگی بی دقتی کردماااااا بگی بلد

 

نبودم اشکال نداره ولی نگو حواسم نبود....

 

باش مامان خیالت تخت .اصلا هروقت تو می گی من خوندم برا امتحان خوب

 

می دمش.

 

آره بابا خوندی. خیلیم خوندی...خداحافظ

 

برعکس بقیه امتحانا خیلی آرومم برای اینکه قاطی نکنم زودتر از همه رفتم

 

تو کلاس. شروع می کنم به آیه الکرسی خوندن. کم کم بقیه هم می

 

رسن .اه مراقبمون این خانوم چاقس که ازش بدم میاد...بچه ها حواستون به

 

وقت باشه 140 دقیقه ست. شروع به نوشتن می کنم خدا رو شکر این

 

سوال رو قبل از امتحان برا پریسا توضیح دادم .دقیقا همون اثباتی ها رو

 

اورده.به مسئله ها رسیدم  خب اولی رو که بلدم همین ربع ساعت پیش

 

خوندمش ...ولی...چرا اولش یادم نمیاد؟ از چه فرمولی می رفتیم؟ اشکال

 

نداره بعدا جواب می دم می رم سوال بعدی.اینم که مال کتاب احسان

 

واحدیه ..کدوم 2تا انرژی ها رو باید برابر قرار می دادیم ؟اگه این 2تا انرژی

 

باشن که جواب اصلا رند در نمیاد ولی باید رند باشه!!! اشکال نداره یکم فکر

 

می کنم یادم میاد می رم بعدی...خدایا این فرمول چگالی آلیاژ با جرم

 

مساوی چی بود؟ خاک تو سرم کنن این که دیگه خیلی ساده ست. خدایا

 

چرا فرمولش یادم نمیاد؟ خودمم که نمی تونم حسابش کنم اصلا عددش یه

 

طوری می شه باید فرمول یادم بیاد.....بعدی ....اصلا منظور این سوال

 

چیه؟ ...بعدی....اااااا این همون سوالس که 100 بار حلش کردم قبل از

 

امتحانم برا یکی توضیحش دادم .اینقدر حلش کردم که جواب آخر یادمه ولی

 

چه جوری باید شروع کنم ؟ اشکال نداره حالا از وسطش می نویسم شاید

 

اولش یادم اومد...زهی خیال باطل...بعدی...چه عجب یکیو بلدم. خدا رو شکر

 

فرمولشو خوندم قبل از اینکه بیام. این فرزام(دبیر فیزیک) همیشه می ری از

 

 جاهایی سوال میاره که آدم فکرشم نمی کنه حالا فرمول چی بود؟ ده..من

 

که همین یک ساعت پیش خوندمشااااااااه خدا من چرا هیچ چی یادم

 

نمیاد؟ ..بعدی....اینجا که mlv به کار نمی بریم چه ربطی داره؟ بعدی...

 

تموم شد. دیگه بعدی وجود نداره .به خودم می گم آروم باش الان از اول فکر

 

می کنی همه چی یادت میاد .بابا

 

 این اولی که سوال دفتره .حتی یادمه با خودکار چه رنگی نوشتمش ولی

 

هیچ چی ازش یادم نمیاد .هیچ چی یادم نمیاد از هیچ کدوم از سوالا هیچ

 

چی یادم نمیاد حتی یه فرمول ساده. نه نباید بغض کنم . با خودم حرف می

 

زنم مهسا خاک تو سرت منگل دیگه بغض و گریه نداره آدم باش. اه بابا تو که

 

همه چی بلدی .بابا آروم باش چه مرگته یکم فکر کن...حالا این قلب صاحب

 

مرده چه مرگشه این طوره می زنه؟ احمق چرا نفست بالا نمیاد؟بشمارم

 

ببینم چند نمره جواب دادم 1...2..3..4...5..6. 6.یعنی فقط 6 نمره جواب

 

دادم؟ ااااااه پس چه مرگته نفست بالا نمیاد . بنویس. مراقب: خانوما دیگه

 

نوشته هاتونو جمع و جور کنید 15 دقیقه ی وقت دارید . .....دیگه نمی

 

تونم .نه نباید کسی بفهمه حال بده بقیه هم هول می شن بد می دن ولی

 

دیگه کار از کار گذشته صدای پریسا رو می شنوم که صداش از ترس می

 

لرزه و می گه خانوم فاطمه حالش بده .(من تو شناسنامه فاطمم ولی

 

تقریبا همه مهسا صدام می کنن) مراقب:چی شده دخترم آروم باش به شما

 

بیشتر وقت می دیم .......دیگه نفس ندارم که بهش بگم چمه اگه هم نفسی

 

 داشته باشم هق هق گریه امونم نمی ده. الناز از اون ور می گه فاطمه

 

آروم باش به خدا فکر کنی یادت میاد .مراقبم هول کرده میگه : یه مسلمونیم

 

از اینجا رد نمی شه که 1 لیوان آب بدم دستش . مشاور می رسه از

 

کلاس می برتم بیرون فقط بریده بریده بهش می فهمونم که هیچ چی یادم

 

نمیاد.آقای فرزامم از اون ور می رسه وای خدا دارم آب می شم از خجالت

 

مشاور بش می گه چی شده اونم می خنده و می ره بالا .دلم می خواد

 

خفش کنم.می برنم تو دفتر مدیر دیگه کیانی (مدیر) هم میاد ببینه چه خبره

 

(به قول نوشین شلیته بازی در اوردی)آب قند میارن .نعمتی (مشاور) هی

 

می گه آروم باش فدای سرت .درس ارزش نداره . هنوز دارم هق هق میکنم

 

آب قند می پره تو گلوم .بیچاره ها دیگه موندن چی کار کنن برام .سعی

 

می کنه حواسمو پرت کنه:چه ماشین حساب قشنگی داری.....انگار داره با

 

بچه 2 ساله حرف می زنه .صحرایی (ناظم) هم از موقعیت بهتر از این گیر

 

نای ورده و می خواد پسر تپل  و خنگشو قالب کنه :فاطمه می خوای

 

مصطفی رو صدا کنم؟عاشق فیزیکه. همین مرکز جفتیه....اگه می خوای

 

بگم بیاد پیشت.وای ول نمی کنه .آقای فرزام که اشکالای بقیه رو رفع

 

کرده میاد پیش من نمی دونم چی ازش بپرسم .بهم می گه خانم.....امتحانو

 

طوری گرفتم که ضعیف ترین شاگردا هم قبول بشن ...می دونم آقای

 

فرزام . می فهمم سوالا آسونن ولی چیزی یادم نمیاد. یه راهنمایی

 

می کنه و چند تا چرت و پرت بارم می کنه و میره .آروم شروع می کنم به

 

نوشت چیزای که می دونم اشتباهه ولی....کاچی بعض هیچ چی. نعمتی

 

برگمو می بینه می گه دعا هم برا خودت تو برگه نوشتی؟! نه مراقب برام

 

نوشت ....صدای بچه ها رو می شنوم که دارن میان پایین. نوشین گلی

 

و...یه حساب سر انگشتی می کنم می بینم اگه به فرزام خیلی خیلی

 

خوش بین باشم 10 الی 11می گیرم وگرنه حقم 9 بیشتر نیست.بلند می

 

شم برگمو می دم .......دیگه نمی گم موقعی که رفتم خونه چی شد  چون

 

خسته می شید (خسته تر)برای اینکه خلاصه کنم بگم امتحان ریاضی

 

هیچ فرقی با فیزیک نداشت برام به جز اینکه به معلمش اصلا نمی شه

 

خوش بین بود چون دریق از 25صدم...و اینکه چون خود فرزام مراقب بود

 

حالم جرئت نکرد بد بشه!!!امروز خبر رسید که برای امتحان فیزیک میانگین

 

3 کلاس شده 12!!! ولی آقای فرزام گفته من نسبت به بقیه امتحانمو

 

خوب دادم .یعنی احتمالا با 12 .13 قبول شدم چون 80درصد افتادن. خدایا

 

من تجربه ندارم دعا کنم تجدید نشم تا حالا فقط برا معدل دعا می کردم اما

 

حالا....ریاضی رو  اکثرا خوب دادن خدا پس من برا چی به زور 10 می شم؟

 

کم زحمت کشیدم؟ خودت بگو .خدا من واقعا طاقت ندارم شهریور بیام

 

مدرسه . خدایا دیگه چه نظری بکنم؟ چه نماز حاجتی بخونم؟خدا بهت

 

التماس می کنم دیگه تو که می دونی چقدر افتضاح شد . اونم که نمره

 

اضافه نمی کنه...وای خدا سرم داره از درد می ترکه بسکه فکر کردم.

 

کمکم کن .بچه ها شما هم برام دعا کنید .فرزام با ارفاغ صحیح کرده که

 

قبول شدم ولی معلم  ریاضیه اینطوری نیست.

 


راستی باید به آقا علی و فریبا خانومم تبریک بگم. ایشاا..خوشبخت بشید و

 

100 سال دیگه همین طوری هم

 

دیگه رو دوست داشته باشید.

 


التماس دعا. همتونو دوست دارم.

 

بای بای

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 15:26  توسط مهسا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سلااااااااااام. شطورین؟ من مهسام .نمی دونمم اینجا چی بنویسم . هر کی هستی خب خوش اومدی به من چه؟؟؟ ببین ممکنه اینجا هر چیزی پیدا بشه تو اولین آپمم نوشتم .دیگـــــــه چی مونده؟
چی بنویسم؟
خلاصه اگه نظری پیشنهادی هم داشتی به من ربطی نداره .حالا یه نظر بدی می میری؟(خنده)
خب دیگه فعلا بای بای

نوشته های پیشین
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
پیوندها
نوشین جون خودم (نونوش و دوستان)
پوریا خان (وبلاگ جوادی)
هانیه خانوم گل (سکوت)
آقا سجاد (عنوان نداره)
میمونی به اسم نیکو (چطوره؟)
علی آقا (عاشقان دیوانه نیستند)
حمید خان گل
نیلوفر خانم (عشق مهدی مقدم)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM