![]() |
![]() |
|
| وبلاگ منه که همه چی ممکنه توش پیدا بشه |
|
بچه ها وبلاگم اومد اینجا:
از این به بعد بیاید اینجا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:49 توسط مهسا |
|
|
بچه ها وبلاگم اومد اینجا:
از این به بعد بیاید اینجا |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 13:49 توسط مهسا |
|
|
سلااااااااااااااااام . چطورین؟ خوبید؟من بالاخره اومدم :
بچه هاااااااااا من الان کلی حرف داشتم ولی همش یادم رفت اه .می بینید زیاد درس خوندن با آدم چه میکنه؟ می دونید آرزو دارم چشمامو ببندم و باز کنم بعد ببینم 2سال دیگه این موقع اس و من تو دانشگاه امیرکبیر یا علم و صنعت یا خواجه نصیر...(توجه کنید از شریف خوشم نمیاد چون همه نخبه ها تیک دارن وای بچه ها نمی دونید امسال یه افریته ای پیشم می شینه که همتا نداره هی می گه واااای من هیچ چی بلد نیستم ...که به من استرس وارد کنه خدا رحم کنه بهم .باورتون می شه سردرد دارم موقعی که می رسم خونه تو چه دانی که پس هر نگه ساده ی من چه جنونی چه نیازی چه غمی است یا نگاه تو که پر عصمت و ناز بر من افتد چه عذاب و ستمی است دردم این نیست ولی دردم این است که من بی تو دگر از جهان دورم و بی خویشتنم پوپکم آهوکم تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم
خدانگهدار همتون باشه برام دعا کنید براتون دعا می کنم(البته به دعای گربه سیاه که من باشم بارون نمیاد) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 0:12 توسط مهسا |
|
|
تولد مهدی (شامل سونامی می شه و جشن تولد مهدی و آخرشم بهزاد محمدیه) برید توی نظرا بخونید ببینید نیلوفر چطوری دانلود کرده شما هم همونطوری دانلود کنید فعلا بای بای |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 22:52 توسط مهسا |
|
|
سلام به همگی . می دونم که خیلی با تاخیر دارم آپ می کنم ولی از این به بعد باید خیلی اتفاق خاصی بیفته که آپ کنم شرمنده دیگه .. هفته ی پیش بود که داشتم از کلاس زبان برمیگشتم یهو یه تیزر تبلیغاتی دیدم از مهدی مقدم گلزار و بهزاد محمدی که قراره از 2 آبان تا 4ام برنامه داشته باشن تو اهواز منم با کلی ذوق رفتم بلیط گرفتم ولی یه نکته ای قابل ذکره که من فقط به خاطر بهزاد محمدی (که یه هنرمند واقعیه جاتون خالی اولش که مهدی مقدم اومد گفتن امشب تولدشه خلاصه بعد از اینکه چند تا آهنگ خوند براش کیک اوردن جشن تولد گرفتن این برنامشون فقط برا همون شب بود (شانسو حال می کنید؟ گلزار که اومد .... بعدشم بهزاد محمدی اومد .شب واقعا بیاد موندیی شد.عالی بود .جاتون خالی.صداهارو ضبط کردم ایشالا نوشین فردا میاد تو وبم آپشون می کنه که دانلود کنید.صداهامونم بشنوید بخندید خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:4 توسط مهسا |
|
|
سلام به همگی . می دونم که خیلی با تاخیر دارم آپ می کنم ولی از این به بعد باید خیلی اتفاق خاصی بیفته که آپ کنم شرمنده دیگه .. هفته ی پیش بود که داشتم از کلاس زبان برمیگشتم یهو یه تیزر تبلیغاتی دیدم از مهدی مقدم گلزار و بهزاد محمدی که قراره از 2 آبان تا 4ام برنامه داشته باشن تو اهواز منم با کلی ذوق رفتم بلیط گرفتم ولی یه نکته ای قابل ذکره که من فقط به خاطر بهزاد محمدی (که یه هنرمند واقعیه جاتون خالی اولش که مهدی مقدم اومد گفتن امشب تولدشه خلاصه بعد از اینکه چند تا آهنگ خوند براش کیک اوردن جشن تولد گرفتن این برنامشون فقط برا همون شب بود (شانسو حال می کنید؟ گلزار که اومد .... بعدشم بهزاد محمدی اومد .شب واقعا بیاد موندیی شد.عالی بود .جاتون خالی.صداهارو ضبط کردم ایشالا نوشین فردا میاد تو وبم آپشون می کنه که دانلود کنید.صداهامونم بشنوید بخندید خداحافظ |
|
+ نوشته شده در
جمعه چهارم آبان 1386ساعت 16:4 توسط مهسا |
|
|
"به نام تو" خدای عشق ِخدای آسمان تنهاییم: من می خواهم دنیا را در وجود تو خلاصه کنم می خواهم برای دیدن تو لحظه شماری کنم می خواهم از ناراحت کردن تو پشیمان شوم نه بنده ات می خواهم زیبایی را در وجود تو ببینم نه بنده ات می خواهم محتاج تو باشم نه کس دیگر .........و می خواهم اینها را با تمام وجودم حس کنم. عشق من من بین مرگ و زندگیم . دلم را برای دیدن تو پاک می کنم . دستم را بگیر و مرا تنها مگذار که از اول به امید تو بودم و هستم و خواهم ماند...اگر تو بخواهی. تو حق را می گویی و حق همیشه به حقیقت می پیوندد پس مرا بازدار از گناهان کوچک و بزرگ که می ترسم از آن روز... من دیوانه ی توام.نمی خواهم عاشق بنده ات باشم .دوست دارم آنقدر عاشقت باشم که برای نماز خواندنم لحظه شماری کنم. آنقدر قلبم مملو از باور مهربانیت باشد که هیچ گاه از قضا وقدرت غمگین نشوم. خدایا مهربان من مگذار روزی برسد که من آنقدر پست شوم که سپاس چیزی را که به من دادی نگویم. عشق من کاری کن که موقعی که دعای عهد می خوانم نزدت شرمنده ی عهد شکسته شده ام با تو و "بابای گمشده" ام نباشم . خدایا به من آنقدر لیاقت بده که تا ابد بنده ی واقعی تو باشم . آنقدر از لطف خود به من نشان بده که هیچ گاه عشق را از کس دیگری گدایی نکنم. کمکم کن که درک کنم معنی سجده ی نمازم را ...اینکه چرا روی خاک سجده می کنم....اینکه از خاک آفریده شدم و به خاک برمی گردم. خدایا من در خانه ی تو را با قلبی پر از امید می کوبم .آن را به رویم باز کن وبگذار من هم در این ماه یکی از مهمان هایت باشم... عشق من خدای من |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 1:26 توسط مهسا |
|
|
سلام . خوبین؟ امروز 5/6/1386 ......هیچ خبری نیست
برای تو می نویسم دختر نازم مهسا خاطراتی چند از دوران طفولیت تو و از گذشته ی شیرین تو. تا به یادگار برای تو بماند و آنگاه که خواستی با ورق زدن این دفترچه آن خاطرات شیرین را برای خویش زنده سازی. به امید آینده ی درخشان و پربار برای تو... و اما خانم از کجا برایت بگویم اینقدر از دوران کودکیت و مخصوصا از ماه های اول تولدت به خاطر اخلاق بدت خاطرات تلخ در ذهن ما گذاشتی که اصلا دلم نمی خواهد از اون روزها چیزی بنویسم....(کارت فقط نعره زدن بود اصلا هم خواب نداشتی و من اگه اجازه داشتم همون روزهای اول از خانه پرتت می کردم بیرون دیکشنری مهسا به فارسی: بولولو = تخم مرغ وقتی غذات تموم می شد می گفتی "هاگ" =تموم کاکا =کاکائو آگونگا= دختر بد (این واژه رو هر وقت عصبانی می شدی می گفتی براتم فرقی نمی کرد که یارو دختره یا پسر!) پولو....بایی...آجی جان ( پلیس بیا آج جان رو ببر) هیال = خیار گیلاک = گیلاس هلام= سلام الوگا=النگو سیبزمینی = هیب مامانی پهتا = مهسا پاه تیدان = بستنی هاپایی= هواپیما هوهگل = خوشگل بهکوکوک = بیسکویت هوگم = خودم سیگ = خیس ماگیش =ماژیک چوکیت = کوچیک کم=زیاد!!!! ا؟ کگد دلنگی..= ااا؟ چقدر زرنگی (حال کنید حروف الفبام بیشتر از ه و گ تشکیل شده بود از شکم پرستی ات که هر چه بگویم کم گفتم ! ماشاا... شکم که نبود خندق بود چاه بی بن بود در سن 20 ماهگی مهمان بازی می کردی . یه چادر یا روسری سرت می کردی (که البته درست هم بلد نبودی سرت کنی) و بعد می گفتی گاگا (یعنی زنگ میزدی) می گفتم کیه؟ می گفتی منم. بعد می اومدی داخل ویه خنده ی خیلی قشنگ می کردی و دستت رو به علامت سلام بالا می بردی عین لال ها! مهسا کلا "از خونه بیزار" بودی وقتی از بعد از ظهر می رفتیم بیرون و نصفه شب خسته و کوفته بر می گشتیم خونه صدات می کردم که لباساتو عوض کنم و تو با لحن بامزه ای خنده ای از ذوق می کردی و می گفتی ددر؟ همش می گفتی من و دوست داری؟! رقص خیلی قشنگی داشتی که ما بهش قر ریز می گفتیم و تو هر وقت من از دستت عصبانی می شدم برای خونسرد کردن من فورا حتی اگر در حال گریه بودی با همان حالت شروع می کردی به تندتند قر دادن تا مرا خوشحال کنی! و البته من که نه بلکه هیچ کس دیگری هم نمی توانست جلوی خندش رو بگیره!!! 3ساله بودی که با هم داشتیم به نهرن می رفتیم. توی هواپیما با اینکه نصفه شب بود تو نمی خوابیدی و همش حرف می زدی و هی می گفتی کی غذا میارن؟پس چرا غذا نمیارن؟!...و بابا میز تو رو آماده کرد که غذا بیارن در همون موقع تو سردت شد و گفتیم برات پتو بیارن وقتی بهت پتو رو اوردن گفتی: "این پیش بنده؟!"(همش تو فکر خوردن بودی)(18/5/73) یکی از کارای با مزه ای که در سن 3 سالگی می کردی این بود که هروقت به تو خوراکی مثلا بیسکویت می دادم و می گفتم دستتو بگیر تو ظرف که نریزی تو اگه با دست چپت اونو گرفته بودی دست راستت رو می ذاشتی تو ظرف....(اصلا نمی فهمیدی من چی می گم) یه روز حسابی با ماشین چمن زنی بازی کردی دست آخر رو به بابا کردی و گفتی :" بابا ببین همه چمنا رو براتون کاریدم" یعنی همه رو کاشتم....(دقیقا برعکس) یه روز به من گفتی من می دونم غذا چی داریم. خورش قیمه . گفتم آفرین از کجا فهمیدی؟ گفتی از بوش آخه من دیگه با سواد شدم!!! یه بار بعد از ناهار بت گفتم دست و صورتت و شستی؟ گفتی آره . گفتم: مطمئن؟ گفتی اوهوم . منم گفتم باشه بذار دستاتو بو کنم ببینم راست می گی یا نه! تو هم که دیدی اوضاع خیلی خیطه گفتی مامان اگه دیدی نشستم حتما فکر کردم شستم!! باشه؟ دعوام نکنیا!!! خب تموم شد... اینایی که خوندید شاید کمتر از نصف این دفتر باشه من خیلی خلاصش کردم . دست مامانم درد نکنه که اینارو برام نوشت....خیلی دوست دارم تا آپ بعدی بای بای |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 0:41 توسط مهسا |
|
|
به غير از اينکه رياضی و فيزيکم رو سر مرزی قبول شدم که اونم چون نونوش گفته بود تکراری می شد ولی خدا هميشه يه موضوعی پيش مياره برا آدم اما...خدا نصيب کافر نکنه بود من و دختر داييم (نيکو) با هم ميريم کلاس ايرروبيک و چون کلاس به خونه ی اونا نزديک تره من برگشتن اول می رم خونه ی اونا بعد مامانم مياد دنبالم ديگه نرم خونه داييم اينا -به اونا هم زحمت بدم-. و برگشتن زنداييم اومد دنبالمون .نشستم تو ماشين که يهو ديديم يکی داره تق تق می کوبه پشت ماشين منم برا خودم لم داده بودم گفتم کسی خونه نيست گفتم اه؟ قرار نبود بياد! زنداييم گفت فلور ( که طوريش نشده؟ (آخه خواهر کوشولومم پشت ماشين بود .زندايمم گفت اصلا نترس فدای سرت اصلا نگران نباش زندايی من هم خدا رو شکر از اون آدماس که همچين موقعی هايی مقصر رو به قول نيکو می شوره می چلونه و خشکش می کنه . نيکو هی می خنديديم تو راه من هی می گفتم آخ جون دعوا اين دعا کن همین طوری موندم دیدیم اوسکل بودیم این آمبولانسه اتفاقی داشته رد می شده . اونجا یهو دیدم یه 206 رفته رو ماشین ما... وحشتناک بود . نیکو دهنمون 6 کیلومتر کش اومد . مامانم....من و نیکو هم شروع کردیم فحش دادن : ببین انتر چه سرعتی داشته که این طوری رفته رو ماشین...احمق..خر. داشت سکته می کرد از ترس یه مرده اومده داره با موبایلش عکس می گیره منم غیرتی... گفتم آقا هو از چی عکس می گیری (به خدا آروم گفتم فکر نمی کردم صدام برسه من دختر اون خانومم اونم یه ذره توجه نکرد دوباره عکس گرفت نگیرتم عکس می گرفتن با موبایلشون سرعت داشته... وایساد به تماشا که یهو چادرش افتاد می خواد بچشو بذاره سر راه الان یهو غیب می شه... نمی دونستم بخندم یا.. زنه زنداییمم گفت این راننده هست
ما رو برد خونه بابام هم کار داشت یکی از کارمندای شرکت رو فرستاد کمک مامانم که دست تنها نمونه .هممون آب طلا خوردیم و نشستیم منتظر که ببینیم چی می شه از این چیزا که من حالیم نمی شه اومد که اینقدر محکم خوردن به هم که جهت ماشینا عوض شده یکی مقصره خلاصه پلیس بعد از دقیقا 2 ساعت (فیکس) رسید و فهمیدیم بــــــــــــله با اینکه مامان من سرعت نداشته و اون یکی داشته خرکی می اومده ما مقصریم اما...هی بابام بش میگه بابا بی خیال فدای سرت خدا رو شکر که کسی طوریش نشده ... نداره حالش گرفته اساسی ولی به من قول داده ماشین که درست بشه دوباره بشینه .واقعا خدا رو شکر چون اگه 206ه نیم متر اون ور تر بود شیشه تو صورت مامانم خورد شده بود حال میدیا...دوستت دارم کم نیاریم چند تا عکس گرفتیم از صحنه که براتون می ذارم (خواهم گذاشت اين عکسا پخش بشه بذارن تو وبلاگشون. فکر کنم ديگه از شرمندگيتون در اومدم دختر 20 ساله دعا کنيد توی وضعيت بديه . بفرستيد : "خواهش ميکنم يه صلوات بفرستيد به نيت سلامتی يه دختر جوون و به همه ی ادليستتون بفرستيد بازم از همتون ممنونم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 0:51 توسط مهسا |
|
|
ساعت نزدیک یکه. نمی دونم امتحان فیزیکمو بخونم یا امتحان کانون
زبانو .دیگه سرم داره گیج می ره بسکه تو این 4 روز فیزیک خوندم .وای خدایا
یعنی من 12 ساعت دیگه این موقع امتحانمو دادم که دیگه از شر فیزیک
راحت بشم؟ سرم داره می ترکه از درد
چرخه .دیگه بسه وگرنه فردا سر امتحانم قاطی می کنم.سر امتحان فیزیک
نشستم احساس می کنم هیچ چی بلد نیستم استادای فیزیک) و مامانم میان پیشم .اینا دیگه اینجا چی کار می کنن؟ من
چرا هیچ چی نمی نویسم؟ چقدر دیگه وقت دارم؟ وای خدا چی
شـــــــــــــــــــد...؟
پاشم نمازمو بخونم بعدشم دوره کنم ....سر نمازم به خدا می گم ببین دیگه
باید چی کار می کردم برا فیزیک که نکردم
خوندم نه فقط این 4 روز پس تو هم کمک کن... ساعت 8 صبحه دیگه باید آماده بشم برم که این چندتا اشکالمو زودتر از بچه
ها بپرسم. مامان می گه مهسا برنگردی بگی بی دقتی کردماااااا بگی بلد
نبودم اشکال نداره ولی نگو حواسم نبود.... باش مامان خیالت تخت .اصلا هروقت تو می گی من خوندم برا امتحان خوب
می دمش. آره بابا خوندی. خیلیم خوندی...خداحافظ برعکس بقیه امتحانا خیلی آرومم برای اینکه قاطی نکنم زودتر از همه رفتم
تو کلاس. شروع می کنم به آیه الکرسی خوندن.
رسن .اه مراقبمون این خانوم چاقس که ازش بدم میاد...بچه ها حواستون به
وقت باشه 140 دقیقه ست. شروع به نوشتن می کنم خدا رو شکر این
سوال رو قبل از امتحان برا پریسا توضیح دادم .دقیقا همون اثباتی ها رو
اورده.
خوندمش ...ولی...چرا اولش یادم نمیاد؟
نداره بعدا جواب می دم می رم سوال بعدی.اینم که مال کتاب احسان
واحدیه ..کدوم 2تا انرژی ها رو باید برابر قرار می دادیم ؟
باشن که جواب اصلا رند در نمیاد ولی باید رند باشه!!! اشکال نداره یکم فکر
می کنم یادم میاد می رم بعدی...خدایا این فرمول چگالی آلیاژ با جرم
مساوی چی بود؟
چرا فرمولش یادم نمیاد؟ خودمم که نمی تونم حسابش کنم اصلا عددش یه
طوری می شه باید فرمول یادم بیاد.....بعدی ....اصلا منظور این سوال
چیه؟
امتحانم برا یکی توضیحش دادم .اینقدر حلش کردم که جواب آخر یادمه ولی
چه جوری باید شروع کنم ؟ اشکال نداره حالا از وسطش می نویسم شاید
اولش یادم اومد...زهی خیال باطل...بعدی...چه عجب یکیو بلدم. خدا رو شکر
فرمولشو خوندم قبل از اینکه بیام. این فرزام(دبیر فیزیک) همیشه می ری از
که همین یک ساعت پیش خوندمشااااااااه خدا من چرا هیچ چی یادم
نمیاد؟
می کنی همه چی یادت میاد .بابا
هیچ چی ازش یادم نمیاد .
چی یادم نمیاد حتی یه فرمول ساده. نه نباید بغض کنم . با خودم حرف می
زنم مهسا خاک تو سرت منگل دیگه بغض و گریه نداره آدم باش. اه بابا تو که
همه چی بلدی .بابا آروم باش چه مرگته یکم فکر کن...حالا این قلب صاحب
مرده چه مرگشه این طوره می زنه؟
ببینم چند نمره جواب دادم 1...2..3..4...5..6. 6.یعنی فقط 6 نمره جواب
دادم؟ ااااااه پس چه مرگته نفست بالا نمیاد .
نوشته هاتونو جمع و جور کنید 15 دقیقه ی وقت دارید . .....دیگه نمی
تونم .نه نباید کسی بفهمه حال بده بقیه هم هول می شن بد می دن ولی
دیگه کار از کار گذشته صدای پریسا رو می شنوم که صداش از ترس می
لرزه و می گه خانوم فاطمه حالش بده .(من تو شناسنامه فاطمم ولی
تقریبا همه مهسا صدام می کنن) مراقب:چی شده دخترم آروم باش به شما
بیشتر وقت می دیم .......دیگه نفس ندارم که بهش بگم چمه اگه هم نفسی
آروم باش به خدا فکر کنی یادت میاد .مراقبم هول کرده میگه : یه مسلمونیم
از اینجا رد نمی شه که 1 لیوان آب بدم دستش . کلاس می برتم بیرون فقط بریده بریده بهش می فهمونم که هیچ چی یادم
نمیاد.آقای فرزامم از اون ور می رسه وای خدا دارم آب می شم از خجالت
مشاور بش می گه چی شده اونم می خنده و می ره بالا .دلم می خواد
خفش کنم.می برنم تو دفتر مدیر دیگه کیانی (مدیر) هم میاد ببینه چه خبره
(به قول نوشین شلیته بازی در اوردی)آب قند میارن .نعمتی (مشاور) هی
می گه آروم باش فدای سرت .درس ارزش نداره . هنوز دارم هق هق میکنم آب قند می پره تو گلوم
می کنه حواسمو پرت کنه:چه ماشین حساب قشنگی داری.....انگار داره با
بچه 2 ساله حرف می زنه
نای ورده و می خواد پسر تپل و خنگشو قالب کنه
مصطفی رو صدا کنم؟عاشق فیزیکه. همین مرکز جفتیه....اگه می خوای
بگم بیاد پیشت.وای ول نمی کنه
کرده میاد پیش من نمی دونم چی ازش بپرسم .بهم می گه خانم.....امتحانو
طوری گرفتم که ضعیف ترین شاگردا هم قبول بشن ...می دونم آقای
فرزام .
می کنه و چند تا چرت و پرت بارم می کنه و میره
نوشت چیزای که می دونم اشتباهه ولی....کاچی بعض هیچ چی. نعمتی
برگمو می بینه می گه دعا هم برا خودت تو برگه نوشتی؟!
نوشت ....صدای بچه ها رو می شنوم که دارن میان پایین.
و...یه حساب سر انگشتی می کنم می بینم اگه به فرزام خیلی خیلی
خوش بین باشم 10 الی 11می گیرم وگرنه حقم 9 بیشتر نیست.بلند می
شم برگمو می دم .......دیگه نمی گم موقعی که رفتم خونه چی شد چون
خسته می شید (خسته تر)
هیچ فرقی با فیزیک نداشت
خوش بین بود
حالم جرئت نکرد بد بشه!!!
3 کلاس شده 12!!!
خوب دادم .یعنی احتمالا با 12 .13 قبول شدم
من تجربه ندارم دعا کنم تجدید نشم تا حالا فقط برا معدل دعا می کردم اما
حالا....ریاضی رو
کم زحمت کشیدم؟
مدرسه .
التماس می کنم دیگه تو که می دونی چقدر افتضاح شد
اضافه نمی کنه...
قبول شدم ولی معلم
100 سال دیگه همین طوری هم دیگه رو دوست داشته باشید.
بای بای |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 15:26 توسط مهسا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
سلااااااااااام. شطورین؟ من مهسام .نمی دونمم اینجا چی بنویسم . هر کی هستی خب خوش اومدی به من چه؟؟؟ ببین ممکنه اینجا هر چیزی پیدا بشه تو اولین آپمم نوشتم .دیگـــــــه چی مونده؟
چی بنویسم؟ خلاصه اگه نظری پیشنهادی هم داشتی به من ربطی نداره .حالا یه نظر بدی می میری؟(خنده) خب دیگه فعلا بای بای |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|